تبلیغات
ماهیانه 1,000,000 تومان درآمد كسب كنید فیلتر شکن عالی salam - پیرزن و ....

پیرزنی در خواب به خدا گفت:خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان من می شوی؟

ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد.

پیرزند از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد؛ رفت و چند قرص نان تازه

خرید و خوشمزه ترین غدایی که بلد بود پخت سپس نشست و منتظر ماند، ساعتی

نگذشت! در خانه به صدا در آمد؛ پیر زن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد

پشت در پیرمرد فقیری بود، پیرمرد از او خواست تا غذائی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت 

سرقفیر داد زد و در را بست.نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد؛ پیرزن دوباره در را 

باز کرد.این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد ولی زن با

ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه برگشت. نزدیک غروب

بار دیگر در خانه به صدا در آمد، این بار پیرزنی مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله بسوی

او دوید در را باز کرد ولی این بارنیز زن فقیری پشت در بود، زن فقیر از او کمی پول خواست

تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد؛ پیرزن خیلی عصبانی شده بود، با داده فریاد زن را

دور کرد. شب شدخدا نیامد. پیرزن نا امید شد و با ناراحتی سر به آسمان بلند کرد و به

خدا گفت: خدایا، مگر تو نگفتی که امروز به دیدنم می آیی؟

جواب آمد:

خداوند ۳ بار به خانه ات آمد و تو هر ۳بار در را به روی او بستی !!!