همانطوری که انسان ها به لحاظ قرار گرفتن در طبقات مختلف اجتماعی چه از لحاظ برخورداری از امکانات و رفاه اجتماعی و چه به لحاظ فرهنگ عمومی از طالع و سرنوشت متفاوتی برخوردارند ، میراث های فرهنگی به جا مانده از قرون و اعصار گذشته نیز بسته به محل واقع شدن و قرار گرفتن به میزان بالا و پایینی از توجه مسئولان دولتی بر خوردار می گردند.بطور واضح تر یک کودک بشاگردی در استان هرمزگان که حتی از دسترسی به آب شرب بهداشتی و اماکنی مانند تفرح گاهها ، مدارس و کتاب خانه های مجهز محروم است در مقابل یک کودک مرکز نشین و یا استان های مرفه صد البته از میزان به نسبت پایینی از رفاه اجتماعی برخوردار می گردد. در مثال میراث فرهنگی ما نیز مقایسه قلعه بابک با خرابه های تخت جمشید کاملا کنه این مسئله را نمودار می سازد.در یک طرف تخت جمشید را می بینیم خرابه ای به جا مانده از کاخ های شاهان و ستمگرانی که با جنگ و فتوحات از مال سایر مردم برای خود کاخ و حرام سرا می ساخته اند و امروزه با بوق و کرنا به چشم جهانیان به عنوان مرکز جذب توریسم جلوه داده می شود و از سویی قلعه بابک در کلیبر که به دست سرداری تنها با لشکریانی محلی به عنوان پایگاهی برای مبارزه با ستم و استیلا گری خارجی مورد استفاده قرار می گرفته است.
برگزاری سمینارها و گردهمائی های گوناگون در پیرامون تخت جمشید را مقایسه کنید با منزوی سازی و خاموش گردانیدن شوق دیدار قلعه بابک در نظر مردم و رسانه های عمومی. و در مقابل تنها حرکت خود جوش مردم در گرد همائی دو روزه در اطراف این قلعه تحت عنوان سالگرد تولد بابک را با انواع و اقسام برنامه ریزی ها و سنگ اندازی ها رو به خاموشی می کشانند و این حرکت خود جوش مردمی را با تبلیغات مسموم مختلفی به زیر سوال می برند. بطوری که گروهی اعلام نموده اند بابک خرم دین آتش پرست بوده است و این حرف در مورد سرداری است که دو قرن پس از ظهور اسلام در سرزمین آذربایجان و ایران به پا خاسته است و سوالی که برای ما پیش می آید تا از این گروه به اصطلاح اسلام پرست بپرسیم ، این است آقایان مگر کوروش و داریوش هخامنشی یکتا پرست بوده اند که این قدر با بوق و کرنا در صدد تبلیغ و جاسازی فرهنگ هخامنشی در فرهنگ این زاد و بوم بر آمده اید.
و اینجاست که به عینه می بینیم این نه تقصیر بابک است و نه خوشبختی داریوش هخامنشی بلکه در دیدگاه آقایان این از طالع نحس قلعه بابک است که در خطه آذربایجان قرار گرفته و طلع سعد و خوش یمن تخت جمشید که در استان فارس واقع شده است عین طالع و سرنوشت همان کودک بشاگردی در مقایسه با کودک بچه ناف تهران. درست است که هر دو مسلمان و ایرانی هستند ولی او پیرامونی است و این یکی مرکزنشین و کل توفیر مسئله هم در این است.
و خیالی دور از ذهن نیست که اگر بابک از بخت روزگار اسمش سیاوش بود و قلعه اش به جای قرار گرفتن در کوه های سر به فلک کشیده آذربایجان در دشت های کویری استان فارس واقع می شد امروزه قبله گاه آقایان آریایی پرست و شوونیست واقع می شد.
در زمانه ای که کشور جنگ زده افغانستان با گشایش سایت هایی در اینترنت نسبت به معرفی آثار باستانی خود به مردم جهان جهت گسترش صنعت توریسم بر می آید ، زعمای قوم ما در مقابل یک گشایش نسبی مردمی و اقبال عمومی نسبت به گرد همایی قلعه بابک عکس العمل منفی نشان می دهند و با تبدیل محل به پادگان نظامی مردم را با خاطراتی بد و سرکوب شده از محل بر می گردانند.
گناه آن مسافر خانه دار ، سوپرمارکت دار و کسبه کلیبر چیست که در این نقطه از آذربایجان متولد شده و ساکن هستند مردمی که هفت ماه از سال را در محاصره برف و کولاک قدرت و امکان خوردن ندارند تا بیایند در 4-5 ماه سال با اقبال مردم به قلعه بابک کسب و کاری بهم بزنند با انواع ترفند ها و کج اندیشیها نان شان آجر شده و در فقر و مسکنت بیشتر غرق می شوند.
آقایانی که با این ترفندها مردم را از محل متواری می سازند و خاطره ای ناخوش از این سفر در دل آنها به جای می گذارند با کدامین طرح های اقتصادی و رفاهی جبران مافات حداقل این زیان های اقتصادی مردم منطقه را خواهند کرد البته سیاست و فرهنگ به کنار که در این سرزمین پشیزی ارزش و جایگاه قابل احترام ندارد.
و اینجاست که به سرنوشت و طالع قلعه بابک در عصر جمهوری اسلامی! تاسف باید خورد و بر طالع خوشبخت تخت جمشید شاهی رشک باید برد که در عهد جمهوری اسلامی هنوز که هنوز هست تخت جمشید شاهی بر قلعه بابک ارجح تر است و پشتوانه قوی تری دارد.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 اسفند 1388    | توسط: pipi pipi    |    | نظرات()